|
HiiiiiiiiiSsSsSs
|
داریم صحبت میکنیم
میگم : فردا مهمون داریم
میگه : کیا؟
میگم : دوست مامان
میگه : خواستگار؟
میگم : نه بابااا (با عادی ترین لحن ممکن)
میگه : هیس دلم شور میزنه ، خواستگاره ، مگه نه؟
میگم ، اممم ، چیزی نمیگم ، اشکام صورتمُ خیس میکنه !
سخته ، خـــیـــلـــی ســـخـــت
اینکه بهم بگن آقای الف خوشبختت میکنه
و من به این فکر کنم که خوشبختیم در کنار آقاهه ست و بس
اینکه الف وارد اتاقم شه و از طرح اتاقم تعریف کنه
و من به این فکر کنم که هنوز آقاهه اتاقمُ ندیده حتی
اینکه گاهی به گوی صورتیم نگاه کنه و لبخند بزنه
و من به روزی فکر کنم که این هدیه رو از آقاهه گرفتم
اینکه سعی کنه یه آینده ی خیلی خوبُ تو ذهنم ترسیم کنه
و من به این فکر کنم که یه آینده ی قشنگ تر تو ذهنم دارم
اینکه یک ساعت تمام تو اتاقم باهام صحبت کنه
و من همش نگران رگ غیرت آقاهه باشم
اینکه آخرش بگه خب خانوم ، من منتظر جوابتون می مونم
و من به این فکر کنم که خب آقا ، جواب من از اول هم معلوم بود
اینکه ...
هوم
بی خیال
دیروز هم روز سختی بود برام
اما ...
خدا رو شکر به خیر گذشت :)
این چند وقت همش درگیر یه امتحان کوفتی بودم ، میگم کوفتی یعنی به معنای واقعی کلمه کوفتی ، میدونید دیگه ، من اغراق نمیکنم هیچ وقت
از پنج شنبه تا شنبه نشستم بکوب درس خوندم ، تا حدی که هر جایی که به نظر خوب میومد و کلی نقشه کشیده بودم براش کنسل شد
بعد دیشب ساعت دوازده اینا بود که گفتم خب بسه ، کل کتابُ که خوندم ، جزوه رو فردا صبح میخونم ، انقدر خسته بودم که گفتم فردا صبح دوش میگیرم ، دیگه امشب بخوابم مثلن
امتحانم ساعت یازده شروع میشد ، قاعدتن باید ساعت نه و نیم راه میوفتادم تا برسم ، به آقاهه سپرده بودم که حتمن حتمن حتمن ساعت شش و نیم یا هفت بیدارم کنه ، اونم بهم اطمینان داد که از سر صبح بیداره و اصلن نگران نباشم حتی
اومدم واسه گوشیم آلارم بذارم ، پیش خودم فکر کردم که چه کاریه ، این همه دخترا میگن صبح با صدای دوستشون بیدار شدن و با انرژی بودن و این جور چرت و پرتا ، گفتم بذار یه بار تو زندگیم ازین رمانتیک بازیا در بیارم که مثلن فردا رو با صدای دوستمون آغاز کنیم
البته کلن معتقدم وقتی همه از خواب بیدار میشن صداشون اخمالوئه ، خودم بدتر از همه ، ولی خب شاید جالب انگیزناک باشه ، واسه همین آلارم نذاشتم
بعد دیگه با مراسم شب بخیر و اطمینان به حضور ایشان و دلی آرام و قلبی مطمئن رفتم که بخوابم
دیدید یه موقع هایی آدم میخوابه بعد وقتی که بیدار میشه حس میکنه تریلی از روش رد شده و همچین کوفته ست بدنش و خودشم کوفتی شده واسه خودش
من دقیقن اینجوری بودم ، بعد یکی دو بار حس کردم که باید بیدار شم و اینا ، هی میگفتم که نه بابااا هنوز که زنگ نزده طرف ، بعد انقدر گشــادیسم حاد دارم که حتی ساعتُ نگاه نمیکردم که یه موقع بخوام چشمامُ باز کنم حتی
بعد یهویی انگار یه چیزی گرومپـــــــــــ خورد به در اتاقم ، نمیدونید چه جوری پریدم هوا ، ساعتُ که دیدم دیگه نرسیدم گوشیمُ چک کنم ، بدو بدو آماده شدم و با یه وضعیتی از خونه زدم بیرون
وقتی رسیدم یونی و امتحان دادم و گند زدم و اینا ، به دلیل اینکه همش عین جزوه بود و مسئله و مسئله و مسئله ، حتی یه قضیه هم نداشت ، من کل قضیه ها و اثباتشونُ خونده بودم و یه نگاه حتی سطحی هم به جزوه ننداخته بودم ، یعنی قرار بود نگاه عمیقی به جزوه بندازم البته صبح و البته تر هنوز درگیر اینم که درس مربوط به ریاضی محض تو رشته ی من چه غلطی میکنه آخه
بعد از امتحان تونستم گوشیمُ نگاه کنم ، از ساعت دوازده به بعد آقاهه یادش اومده بود که من هستم ، اس اول هیچ ربطی به صبح نداشت و یه سلام علیک و خوبی عزیزم و اینا بود ، اس دوم مربوط به درس خودش بود ، اس سوم این بود که امتحانتُ خوب میدی و نگران نباش و بعد یه وقفه طولانی داشت ، انگار که طرف یه چیزی یادش اومده و بعد هنگ کرده ، و اس آخر این بود که وااااااای قرار بود بیدارت کنم ، بمیرم برات
منم تونستم بگم که دست شما درد نکنه واقعن ، خیلی زحمت کشیدید
الان نیاید بگید تقصیر خودته و اون که مسئول بیدار شدن تو نیست ، خودم اینا رو میدونم
اما خب .... نمیدونم واقعن ، خنده داره ، اما خب هنوز عصبانیم ، شاید از دست خودم ، شایدم نه ....
اینکه دو تا از عمه هام دندون پزشک باشن و من چند وقت دنبال یه دکتر خوب بگردم ، این یه قضیه ای داره شبیه آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم ، اما اصلن شبیه این نیست که یار در خانه و اینا ، چون اصن نمیتونم به عمه هام نظر داشته باشم که یار بشن و اینا ، در هر صورت ما گشتیم و گشتیم و گشتیم یه خانوم دکتر خیلی خوب پیدا کردیم که در درجه اول خوشگل باشه ، در درجه دوم خوش اخلاق باشه ، امم یعنی در درجه اول کارش خوب باشه ، بقیه ش اینه که عصبانی نباشه ، چون ما زرتی بغضمون میگیره ، بعد اینکه دستش یعنی دست کشش بو نده ، اصن خیلی شرایط سختی براش در نظر گرفته بودیم ، بعد ازین که یافتیمش ، همین چند روز پیش بدیو بدیو رفتیم ویزیت بشیم ، بعد این ویزیت رایگانشون تو حلق من یکی باز :دی ، خانومه معتقد بود که من فقط دندونای جلومُ مسواک میزنم که البته کافیه برای داشتن یک عدد لبخند خوشگل ، بعد اما دندونای عقب همه نچ نچ ، که هی باید پر شه ، هی باید پر شه ، به جز دندونای عقل که گفت اصن کاریشون نداریم چون کامل نیس :دی ، بعد گفت که هر دو تا دندونُ با هم کار میکنه ، چهار تا نوبت یک ساعته بگیرم و اینا ، ما نیز قبول کردیم و امروز رفتیم پیشش ، اومد که سِر کنه ، گفتم خب با اجازه تون ما میریم ، مُرده بود از خنده ، هی میگفت کجا کجا ، گفتم بابا من اصلن دندونم درد نمیکنه ، میاید دندونمُ درست کنید بعد اشتباهی زبونمُ میبری ، منم و یه زبون فقط ، بعد انقدرر بهم استرس وارد شد که دستام شروع کرد لرزیدن ، فک کنم فشار مشارم افتاد یهویی ، بعدش اما خوب شدم ، همش هی میگفت دهنتُ باز کن دهنتُ باز کن ، هی به زور میخواست من بخورمش ، من اما هر آدمی رو نمیخورم که :دی ، هیچی دیگه انقدر تکون خوردم ، انقدر هی میخواستم بلند شم ، انقدر ادای بالا آوردن در آوردم ، انقدر دستامُ تکون دادم ، دکتره کلاااافه شد ، قابلیت اینُ داشت که با همون دستگاهش که قیژ قیژ میکرد بزنه نابودم کنه ، دیگه دو تا از دندونام پر کرد و یه کوچولو هم جلوییشُ ، با رنج و مشقت تموم شد کار دندونای پایین سمت چپ :دی ، بعد گفت این برگه رو بده به خانوم فلانی ، بعد این خانوم فلانی واسه پولای من نقشه کشیده بود ، پولشُ که گرفت ، گفت یه وقت دیگه هم برات بذارم؟ ، اومدم بگم بذار این سوختنم تموم شه بعد ، گفتم نه حالا بعدن تماس میگیرم باهاتون ، بعد یه جوری نگاه کرد که با این دندوناش و آررره و اینا ، گفتم خب بذار اما ماهی یه دونه ، بعد از الان تا سه ماه دیگه ، من ماهی یه بار میریم این مطبه ، هر طرفمُ خوشگل کنه برم ، بعد آخر آخرشم یه دونه ازین نگین خوشگل باحالا میذارم که زیبای خیلی زیبا بشم دیگه تموم شه ، دیگه تا چهار پنج ساعت من لپم باااااد داشت انگاری ، بعد الان هی میرم این ور صورتمُ نگاه میکنم ، دهنمُ تا ته حلقم باز میکنم میگم کی از همه خوشگل تره ؟ من من من من ، کی دندونش سفید تره ؟ ، من من من من ، بعد الان انقده همش یهویی سفید شده دوس میدارمش ، البته قبلنم سیاه نبودا ، اما خالی بود یه ذره ، الان خوب شده دیگه ، اما خیلی اذیت شدم ، اصلنم خوش نگذشت بهم ، هی هم پول گرفتن ازم ، هی هم از زندگیم موندم ، هی هم درس نخوندم ، هی هم کسی نیست من براش لوس شم آخه 


تو این هفته فقط یه روز رفتم یونی ، اصلنم به این فکر نکردم که وای درسا چی و فلان و اینا ، اصولن من ازین سوسول بازیا خوشم نمیاد ، بعد ما یه استادی داریم کم سن و سال ، بچه نیستا ، اما خب همین که مجرده یعنی سنش خوبه دیگه ، آها همون پری پریا گل پریا ، همون استادمون که خود درگیری داره ، بعد این شروع میکنه به درس دادن ، دیگه ول نمیکنه ، هی درس میده هی درس میده ، ما این ور خودمونُ خفه میکنیم که استاد خسته نباشید استاد بسه استاد خمیاااااااااازه ، این ما رو نمیبینه کلن ، واسه خودش درس میده هی وسطاش برمیگرده میگه فهمیدید؟ نفهمیدید؟ گزینه ی یک؟ گزینه ی دو؟ هر دو گزینه؟ هیچ کدام؟ شوخی میکنی؟ تعارف میکنی؟ و غیره :دی ، این داستان ادامه دارد ، خلاصه وسطای کلاس من به دوستم گفتم که من زن استاد نمیشم اگه بشم کشته میشم ، شوخی که نیست دو تا درسم دستشه ، بعد خب قیافه ی من خونسرد بودا ، این دوستم بی جنبه ست ، وسط کلاس یهویی شروع کرد ایح ایح ایح خندیدن ، حالا من نمیدونستم چه جوری اینُ خفه کنم ، استاد هم با لبخند زل زده بود به ما ، که ایح ایح این تموم شه بره ، یعنی مُردم از خجالت دیگه ، همش میترسیدم به استاده بگه که من زنش نمیشم و اینا :دی ، وای وای وای ، بعد دیگه خیلی خوشش اومد از ما ، چهل مین بعد کلاس ما رو نگه داشت همین جوری ، نمیدونستیم چه جوری از برق بکشیمش ، دیگه آخراش تک تک رفتیم بیرون که به کلاس بعدی برسیم ، بدیو بدیو بدیو ، استاد این درسمون یه خانومه ست ، بعد صداش لالاییه ، این حرف که میزنه انگار داره گنجشک لاااالااااا مهتابببب لاااالااا میخونه ، بعد خیلی علاقه منده که خودشُ اکتیو و باحال نشون بده که آررررررره و اینا ، ولی خب نیست ، هی با اون صدای آرومش میگه بچه ها من که کلی کار دارم ، کلاس فلان و ملان و اینا دارم ، نمیشه وقتمُ واسه کلاس فوق العاده بذارم اونم برای شماهاااااااا ، شماها رو یه جوری میگه که انگار ما چیزیم ، ما به روی خودمونم نمیاریم حتی ، بعد واسه خودش تاریخ مشخص میکنه ساعت میذاره که بیاید و اینا و درستون عقبه !!! ، انگار مدرسه ست ، بعد دیگه کلاسا که به خیر و خوشی تموم شد پریدیم بیرون و متوجه گشتیم که هیچ کدوممون ماشین نیاوردیم ، بعد هوا یه جوری بود شبیه گردباد ، اینجوری میچرخیدیم دور خودمون رو هوا اینا ، بعد پسرای بی شعور کلاسمون بدیو بدیو رفتن سوار ماشیناشون شدن ، نگفتن که باده میبره شما رو ، فک کنم میخواستن ازون بالا بای بای کنیم باهاشون ، هیچی دیگه ، ویت دِ باس :دی ، بعد شش نفری رفتیم سوار شدیم ، یکیمون موندش پایین ، بعد من ازون بالا شیشه ی آب معدنی رو پرت کردم پایین که بره بغل خاله ، یهویی رفت بغل عمو :اس ، بعد مَرده یه چپ چپ نگاه کرد به ما شش تا ، تا خود خونه ما ریسه رفتیم از خنده ، راسته که میگن آدم یه موقع هایی الکی خوش میشه ها ، بعد دیگه وسطای راه یهویی دوستم شروع کرد روضه خوندن که آره فلانی منُ ول کرده و اینا و اونا و پسرا الن و بلن و اینا ، بعد ماها همه شمع گل پروانه بودیم با دوس پسرامون ، گفتیم ای بابا بی خیال این دوستیا آخر عاقبت نداره !!! ، بعد دوستمون یه مقداری آروم شد و گفت بیاید اس ام اساشُ بخونید ، آقااااااااا پسره فحش داده بود به این دوست ما ، بعد خب کلن ما اهل دخالت نیستیما ، ولی شما تصور کنید یه فحشایی داده بود که چیییززز داشت حتی :دی ، به دوستمون گفته بود بیب ، ما گفتیم که این آقاتون اینا بهت گفته بیب تو هنوز ناراحتی ازین که بای داده؟ ، بعد دوستمون گفت که نههههه حق داشته آخه !!! ، منم یه حرف خیلی بدی بهش زدم ، هی ما پیچیدیم به پر و پاچه ش که چی چی و اینا ، آخرش فهمیدیم دوستمون به آقاشون اینا گفته تو غلط کردی ، اصن لرزیدم از ترس ، دخترک اسکل ، بعد دیگه هیچی ، دیگه اصن به روی خودمون نیاوردیم ، ولی وقتی رسیدیم خونه دیدیم که هه هه ، این دوستمون همونی بود که یه بار به ما گفته بود بوی فرند من هرچی باشه عین بوی فرند تو نرفته یه شهر دیگه !! ، اصن بوی فرند گفتنش تو حلق من یکی ، بعد ما داشتیم پیش خودمون فکر میکردیم که تو این سه سال و شاید بیشتر و کمترشُ نمیدونم :دی ، طرف یه ذره لحنش بد بوده ما قهر کردیم تا روز قیامت ، بعد این چه جوری تحمل کرده این حرفا رو ، بعد دیدیدم که زندگی شخصی دیگران اصلن و ابدن به ما ربط نداره ، ما خیلی زرنگ باشیم کلاه خودمونُ بچسبیم که باد نبره هی هی ، بعد ترجیح دادیم به این فکر کنیم که آقاااااااا ما هر موقع از یونی میومدیم ولو میشدیم رو کاناپه و پدر سالار میدیدیم و کرانچی میخوردیم و خوشحال بودیم واسه خودمون تا همه برسن خونه ، بعد حالا که آقای پدر سالار تموم شده من چی کار کنم چی ببینیم آخه تو این تنهایی ها ، وای دیگه خسته شدم :دی ، عنوانم واسه آقاهه که تازه تازه دارم قدرشُ میدونم :*
